تبليغاتX
ساحل آرامش

ساحل آرامش

سلام به همه


همچنان در منزل پدر جان و مادر جانم هستم و اجازه صادر نميكنن كه به منزل خويش برگرديم


فقط اومدم بگم كه امروز تولد حسام بود و جاتون خالي كلي خوش گذشت


وقت اپ كامل ندارم


ميام دوباره


باي باي

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388توسط سارا | |

 

سلام  دوستان

جاتون خالی چند هفته پیش رفتیم دریا.همون موقع که هوا حسابی خوب بود  

موقعی که رسیدیم لب دریا قیافه هامون دیدنی بود.

من:  

حمید:   

و حتی حسام:        connie_38.gif        همش اشاره میکرد به مردا و پسرا و میگفت زشتههههههه

عجب صحنه هایی بود.خانمها که قربونشون برم اصلا روسری نداشتن و شلوارک پاشون بود.

اقایون هم که بخدا اگه بدون شورت و مایو میزدن به اب بهتر بود

ماشین رو بردیم تا نزدیک اب و همونجا نشستیم و چشم به مردم    

کم کم داشت یخ من باز میشد.  

یه ۲۰۶ اومدن نزدیک ما . توش چند تا پسر بودن.کلی با خودشون عشق میکردن. 

سریع لباساشونو کندن و زدن به اب

من:  

حمید:  نیشتو ببند

یه عده هم داشتن تو اب توپ بازی میکردن 

حمید نشست و من و حسام همینجور کنار اب ورجه وورجه میکردیم.هی میرفت طرف اب و من

سریع میرفتم میگرفتمش که یه موقع موج نیاد ببرتش 

یهو یه پسره اومد و گفت اقا کوچولو بیا بریم تو اب.

من:              

داشتم سکته میکردم.همون موقع هزار تا فکر رو سرم راه میرفت

اگه یهو تو اب ولش کنه؟   

اگه یه موج بیاد زیر پاش خالی بشه     

اگه یهو حسام از دستش سر بخوره      

تا خواستم داد بزنم که بابا بچم رو بیاررررر.یهو حسام خودش ترسید و گریه افتاد

اونم اوردش و دادش به من   connie_rockingbaby.gif

 

یه چند تا پسر کنارمون بودن و داشتن یه گودال میکندن.بعد یکی از اونا رفت تو گودال.

روشو پر کردن از شن و ماسه .جوری که فقط سرش بیرون بود.اینقد جالب شده بود

البته حمید زیاد نمیزاشت نگاه کنم    

حمید:عزیزم به نظرت تیپم قشنگه؟     

من:وای حمید اون پسره رو ببین.به نظرت شورت پاش نمیکرد بهتر نبود؟؟؟

خجالت نمیکشه اینجور لب ساحل راه میره؟

حمید:     

حمید:عزیزم بهتر نیست بریم خونه استراحت کنیم؟

من:حمید بریم ما هم با اون پسرا تو اب توپ بازی کنیم؟

حمید:    

 

یه خانمه با شوهرش و پسرش از کنارمون رد شدن.شوهرش کلی ریش و سبیل داشت

خانمه هم چادری بود  

یهو متوجه حمید شدم که داره بهم اشاره میکنه که پاهای خانمه رو ببین   

میدونین چه جوری بود؟

پابرهنه بود با جورابای مشکی .از اونایی که مامان بزرگا میپوشن و خیلی کلفته.

جورابا از زانوش کوتاه تر بود.با یه شلوارک قرمز جیغغغغغغ که بالاتر از زانوش بود

بعد کلی از پاهاش هم معلوم بود.     

حسام رو هم لخت کردیم و با حمید بردیمش تو اب.البته با ترس و لرز زیاد.   connie_36.gif

اونم کلی حال میکرد.

خلاصه اینکه خیلی خوش گذشت.البته فک نکنم حمید بازم من و ببره دریا   

موقع برگشت هم اصلا دلم نمیخواست برگردم

حمید:  connie_caveman-1.gif بی جنبه!!!!!!!!

من:

اینم از مسافرت ما    

                                                           

البته یه چند روز پیش از حمید پرسیدم که کلی دلم واسه دریا تنگیده.   

 انونم با من هم عقیده بود   و مکان مسافرت بعدی مون  هم مشخص شد.

بازم دریا     

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388توسط سارا | |

سلام به همه دوستای عزیزم       Hello

حال و احوالتون چطوره؟

من که همچین نرمال نیستم.            حسام و حمید هم خوبن

 

۱:اخر همین ماه عروسیه ابجی بهار هستش                             

۲:قابل توجه اونایی که خبردار نشدن اینکه بنده جاری دار شدم        36_1_42.gif

۳:کمربند زرد کنگ فو رو گرفتم.       Bravo

 

راستی کامی بالاخره درست شد.مانیتور من از این باسن دارا بود .واسه سالگرد ازدواجمون حمید

ال سی دی سفارش داده بود.اوردن دیدیم کوچیکه و رفتیم باز دوباره بزرگش و سفارش دادیم

البته به همین راحتی که نوشتم نبود ها

هر کدوم ۲ هفته بیشتر معطلی داشت.بعدش صفحه کلید کار نمیکرد.

یعنی همه جا کار میکرد الا خونه ما.اخه اونو هم عوض کردم و مهتابی دار سفارش دادم.

شبا که می اومدم نت پدر چشام در می اومد.

خلاصه یه عالمه هم معطلی واسه صفحه کلید که اخرم خودش خود به خود درست شد کشیدم

بعد نوبت رسید به ویروس های عزیز که حسابی پیشرفت کرده بودن در حد تیم برزیل

جوری که ویندوز بالا نمی اومد      3_8_14.gif

خلاصه دایی جونم یه خونه تکونی حسابی روش انجام داد تا الان که بنده در خدمتم

بعله این بود شرح حال نیومدن من.

 

یه چیزی بگم نمیخندین؟؟؟نخندین هااااااااااااااا!!!!!!!!!!

انگشتم درد میکنه!!!!!!!!!!!!!!!!خنده نداشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب اخه نمیتونم بنویسم!!!!

بازم خنده نداشت؟؟؟؟؟اخه حسام گاز گرفت!!!!!!   connie_38.gif  روی استخون هم هست لعنتی!!!!!

اینقد بلا شده.بچه هنوز ۲ سالش نشده تا یکم که ازش کار میکشم میگه بسه خسته شدم

بعد میره یکم میشینه و زود بلند میشه میره بازی میکنه    connie_mama.gif

اهان یه چیز دیگه هم اینکه ارزوی گفتن مامان و بابا رو به دل من و حمید گذاشته!!!!!

اسممون رو صدا میکنه!!!!!!       connie_32.gif

امشب کنترل تلویزیون و کلیدهای حمید و گوشی موبایلم گم شده بود.    

کنترل و گوشی زیر بالشت مبل بود اما کلید!!!!!!!!!از اون طرف زده بود به در حال!!!!   

از فضول کاریهاش هر چی بگم کم گفتم    connie_rockingbaby.gif

 

راستی این اپ رو سیو داشتم .

اهان یه چیز دیگه هستی جونم خیلی خوشحالم که برگشتی.   

و باز هم یه چیز دیگه اینکه ارتا جون جیگرممممم اون یکی شماره قدیمیتو حذف کنم؟   

الهه جون من تو رو ای لاو یوووو        I Love You

مراقب خودتون باشین خیلی زیادددد         

 

فعلا بای بای

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388توسط سارا | |

سلام به بچه های گل

 

اول اینکه با اجازه شماها اینجانب قراره که از این به بعد بیام.(کلی ذوقیدم)

همچین بگی نگی یه کوچمولو سرم خلوت شده

گفتم زودی یه پست بزنم و ببینم کی میاد و بهم سر میزنه و میفهمه من اومدم.

راستی فردا امتحان کمربند دارم.خدا کنه قبول بشممممم

الان حسام رو بغلمه و نمیزاره ساعت هم از ۳ گذشته

۳ شب هااااا.این بلگفا هم امشب حسابی قاطی داره .نمیزاره یه دلی از عذا در بیارم

فقط تونستم برم اپ های مستانه رو بخونم.واسه کسی هم نظر نمیزارم ببینم معرفت کی زیاده

بعد چند روز میام و از همتون دیدن میکنم

وووووووو الان یه چیزی دیدممممممممممممم.

الهه جون قربونت برم من چقد خوشحال شدم وبلاگت و دیدممممممممممممم

خیلی گلی خانمییییییی.چه کار خوبی کردی.میام پیشتون 

بای بای

 

خدایا امتحان کمربند فردا قبول بشمممم.یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

۱ ساعت بعد نوشت:اومدم و اپ های همتون رو خوندم

مستانه جون .البرز خان جون.ارتا جونمممم.محمد عزیز و خیلی های دیگهههههههه

 

میدونین از دلشوره زیاد خوابم نمیبره.راستی حسام هم خوابید.

اهان اینو میخواستم بگم که بعد از چند روز نیایین و دعا کنین که اره ایشالا تو امتحان

کمربند موفق بشی.اگه این جمله رو ببینم پوستتون رو میکنم

چون وقتی که شما بیایین وبلاگم احتمالا من دارم امتحان واسه کمربند مشکی رو میدم 

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388توسط سارا | |

سلام بچه ها

 

بعد از یه مدت اومدم اپ کنم هاااااااااااااا.اما اصلا حس و حالش نیست    

خوب تقصیر من نیست .تقصیر این شکممه. لامصب یادم هم نمیره و برم یه لقمه غذا بخورم.

نه اینکه همیشه عادت داشتم و هی وقت و بیوقت یه چیزی میخوردم.

البرز جون در جریان پر خوری های بنده هستن       بعد فک کن من الان چی میکشم

اونم بعد از ۲ سال روزه خوری.حسام هم خوابیده طفلی.کاش اون بیدار بود حداقل یه خورده

سرگرمم میکرد.

دیروز جاتون خالی رفتیم یه روزه شیروان.یکی از نماینده های حمید اونجاست و باغ دارن

کلی خوش گذشت هر چند که از میوه هاشون فقط سیب مونده بود و موقعی هم که ما رفتیم

اخرین چین بود.ولی خوب باز رو درختا چند تا سیب بود.چه حالی میده از تولید به مصرف   

وای الان اون سیبای خوکشل دارن به من چشمک میزنن و میگن ساراااااااا بیا مارو بخوررر

  اوههههههههههه کو تا ربناااااا.

برم کتلت درست کنم حد اقل سرم گرم بشه

راستی مستانه هم احتمالا دوشنبه یا سه شنبه بیاد.تاتا جونمممممم هم همچنان گرفتاره

اااا تازه الان فهمیدم که هنوز تو نت هستم و یادم رفت از نت بیام بیرون

الکی الکی از کارتم رفت.ووووووووووو سرم داره گیج میره.

البرز خان جون اومدم و دیدم اپ کردی و خوندم اما نشد که بیام نظر بدم.

میام پیشتون .البته در اولین فرصت   

 

شاید از این به بعد هم زود زود اپ کردم.البته روی حرفم زیاد حساب نکنین.شاید!!!!   

+نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388توسط سارا | |